شمیم عشق
شريعتى:درعجبم ازمردمي كه خود زيرشلاق ظلم وستم زندگى مي كنند،وبرحسيني ميگريندكه آزادانه مى زيست
پروردگارم مرا به جایی ببر که هیچ چیز در این دنیا قدرت لرزاندن قلبم را نداشته باشد. نه از بیاحساس بودنم، بلکه از پر بودن دلم به تو. دستم را آنقدر در دستت محکم کن که رها شدن هیچ دستی در دنیا مرا زمین نزند. نگاهم را از آنچه از دست میرود بگیر و به آنچه همیشهگی است، بدوز. به حضور خودت که نه گم میشود و نه دور. رَبم ... اگر چیزی را از من گرفتی، دل سپردگیاش را هم از من بگیر. و اگر چیزی را به من دادی، وابستگیاش را از من دور کن. تا هیچ چیز و هیچ کس میان من و تو فاصله به وجود نیاورد. من نه امنیت را در دنیا میخواهم و نه آرامش را در اتفاقات، من آرام میشوم اگر تو در میان همه چیز بمانی حتی وقتی هیچ چیز سر جایش نیست و هیچ امیدی نیست اگر تو با من باشی من هیچ وقت گم نمیشوم و چه زیباست این حقیقت : که آدمی وقتی همه چیز را از دست میدهد اگر تو را داشته باشد، هنوز (دارا) است. شاعری بود که اشعارِ پریشان میگفت پیشِ دریا سخن از رود خروشان میگفت وسطِ مجلسِ اربابِ دو تا آبادی غزل از رنج و غمِ خانه به دوشان میگفت چون مسلمانِ ریا کار به مسجد میدید گِله اش را درِ گوشی به کشیشان میگفت پیشِ یک دخترِ سرمازده ی پشتِ چراغ از گلاب و گل و از قمصر کاشان میگفت روز روشن وسط برکه ی خشکیده ی عور می نشست از شب و از ماه درخشان میگفت هر کجا پورشه سواری به خیابان میدید "از کجا آمده این ثروت ایشان؟" میگفت هر زمانی که دلش تنگ و ز غم نالان بود فی البداهه دو سه تا بیت دُرافشان میگفت هرکه پرسید که"منصور"چه میکرد و که بود بنویسید فقط شعرِ پریشان میگفت احمد رضا منصوری جوزانی اُردیبهشت هم آمد آرام بیصدا مثلِ برفِ زمستان که باریدُ به انتظارِ تو بودمو نیامدی آگرین یوسفی پینوشت : همچنان سایه سنگین جنگ بر سر این سرزمین سنگینی میکند . سال ۱۴۰۵ رو با جنگ شروع کردیم و هیچ صفایی نداشت سالی که نکوست از بهارش پیداست ! خیال داشتنت مثل یک شب آرام و رویایی است که ستاره ها در آن می رقصند و ماه مثل درختی کهن از اعماق دریا بیرون می آ ید خیال داشتن تو عطر گلی ست در آستانه بهار که از خواب بیدار می شود و شعر را روی دست من می کارد ! خیال داشتنت یک راه بی پایان است که هیچگاه به انتها نمی رسد و در این راه هر قدم که بر می دارم دورتر که نمی گردم هیچ، از خودم به تو نزدیک تر می شوم! خیال داشتن تو دشتی است همیشه سبز و پر طراوت حتی در دل زمستان برفی! دوستم بدار! نه با تبسمی عاشقانه و هدیه ای به رسم تولد نه با نوشتن نامم در خاطراتت و نه با ترسیم تصویرم بر دیوار اتاقت دوستم بدار! نه در نوازش نغمه ی گیتارم و نه در غزل های بیقراری که بر دلم ذوق گفتن است دوستم بدار همانگونه که هستم ... پی نوشت : یک سال دیگر گذشت ... سالهاست که از جزیره ی متروک نامه ای را در بطری روانه ی آبهای عالم کرده ام.. اگر کسی عاشق باشد می تواند کلماتم را بخواند به هر زبانی در هر سرزمینی.. گاهی فکر می کنم کسی می آید و با همان شیشه برایم شراب می آورد ..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
"عمران صلاحی"![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

