شمیم عشق

شريعتى:درعجبم ازمردمي كه خود زيرشلاق ظلم وستم زندگى مي كنند،وبرحسيني ميگريندكه آزادانه مى زيست

خدایا با من قهری ...!!!

بنده من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...

خدایا! خستـه ام، نمـی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!

بنده من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...

خدایا! سه رکعت زیاد است!

بنده من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو

خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم می پرد!

بنده من!همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...

خدایا!هوا سرد است و نمـی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

بنده من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب می کنیم...

بنده اعتنایی نمی کند و مـی خوابد...

ملائکه من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام،

اما بنده ی من خوابیده است.

چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید،

دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...

خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...

ملائکه من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...

پروردگارا! باز هم بیدار نمـی شود!

اذان صبح را مـی گویند، هنگام طلوع آفتاب است...

ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـی شود...

خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـی گرداند.

ملائکه من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟

وای نه ... !

خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟؟!

ولی بازهم خدا من رو می بخشد .

و باز هم ... !

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 22:0 توسط ...|



می‌خواست برود، ولی چیزی او را پای بند کرده بود،

می‌خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید،

می‌خواست بنویسد، قلمی نداشت،

می‌خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می‌کرد،

می‌خواست بگوید، لبان خشکیده‌اش نمی‌گذاشتند،

می‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می‌شد،

می‌خواست بپرد، دیگر آسمانش تنگ بود،

می‌خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی‌دادند،

می‌خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد،

اما چیری راه تنفسش را بسته بود،

می‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد،

می‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از دیدن زیبایی‌ها لذت ببرد،

اما با این که پنجره با او فاصله ای نداشت، این کار برایش غیر ممکن بود،

می‌خواست بی‌پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت،

می‌خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد،

دستش جلو نمی‌رفت،

می خواست به همه بگوید دوستشان دارد وعاشقشان است،

لبش گشوده نمی‌شد،

می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند

که ای کاش روزهای رفته برگردند.

آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت،

می‌خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد، اما لبانش خشکیده بود،

یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت (بگو سیب) از دنیا گله نمی‌کرد .

دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید (سیب).

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 17:5 توسط ...|



 در عشق، ابهامي وجود ندارد، ابهام، در ماست

نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي

عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست
كلمه ساده و بي پيرايه عشق، معجزه اي را در خود نهفته دارد

مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي، متعلاقات عشق موضوعيت ندارد

آن چه مهم است اين است كه

بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني،

همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت، بي استثنا نفس مي كشي

نفس كشيدن هدفي را دنبال نمي كند،

عشق نيز خواهان چيزي جز خود نيست

اگر با دوست هستي، نفس مي كشي

اگر در كنار درختي نشسته اي، نفس مي كشي

اگر در آب شنا مي كني، نفس مي كشي

يعني هر كاري كه مي كني، با نفس كشيدن همراه است

عشق نيز بايد همين ويژگي را داشته باشد،

يعني بايد هسته مركزي همه كارهاي تو باشد

عشق بايد طبيعي باشد، مثل نفس كشيدن

در واقع، عشق همان نسبتي را با روح دارد كه نفس كشيدن با جسم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 20:14 توسط ...|



اگر با فردی شراکت نمودیم

برای باقی مانده عمرمان،

یادمان باشد،

آن طرف این شراکت

انسانیست با همه نیازهای انسانی

و حواسمان باشد

که حضور هر پنج حس

نقش اساسی را در تداوم این شراکت ایفا می کند

نه بخشی از آن.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 21:49 توسط ...|



اول با شیونهای جگر خراش شروع شد،

و ناباوری و خشمی که در فریادها بود، 

بعد از آن زاری بود، حقیقی، عمیق و دردناک،

تا صبح که جسمم در خانه بود صدای مویهها شنیده می شد،

فردا تعداد حنجرهها بیشتر شد

و  

فریادهای درد به تدریج به جملاتی نمایشی برای شنوندگان تبدیل شد،

بعد تشیع جنازه ام بود و لا اله اله اله،

عصر صدای جمعیت بود و نوحه خوان، 

بعد غذا بود که صداها را خیلی خوب پوشش می داد،

در رزوهای سوم و هفتم و دهم صدای گریه باز هم شنیده می شد

که زیاد هم طول نمی کشید،

امروز روز چهاردهم است

و

تنها صدای همهمه هنگام ناهار و شام  می آید. 

کودکی بازی می کند،

ماشینی می آید و زنانی و مردانی که با هم صحبت می کنند، 

و حتی یک بار  شنیدم که کسی چیزی گفت

و همه خندیدند و به سرعت ساکت شدند،

کودک هم چنان در حیاط بازی می کند ...

و

این سناریوی غیر قابل تغییر هستی ست که ما می دانیمش

اما ...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 23:16 توسط ...|



قــــــلـمت را بردار

بنویس از همه خوبیها، زندگی، عشق، امید

و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست

گل مریم، گل رز

بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

از تمنا بنویس

از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود

از غروبی بنویس که چو یاقوت و شقایق سرخ است

بنویس از لبخند

از نگاهی بنویس که پر از عشق به هر سوی جهان می نگرد

قــــــلـمت را بردار، روی کاغذ بنویس:

زندگـی با همه تلخی ها شیریــن است ... !!!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:0 توسط ...|



حواست هست یک تابستان دیگر هم گذشت و هیچ معجزه ای نشد،

حالا باید دوباره دل خوش کنیم به آمدن پاییز،

یک پاییز خوشرنگ که زرد و نارنجی نباشد،

به پاییزی که دلت نگیرد و غروبش غم نداشته باشد

و توی کوچه و پس کوچه هایش بغض نباشد،

پاییزی که مهر و آبان و آذرش تو را یاد هیچ خاطره خیسی نیاندازد

و دل کندنش آسانتر از دل بستنش باشد،

یک پاییز دوست داشتنی که شاید مال من و تو باشد،

میمانیم به امید پاییزی که نه از فاصله خبری باشد نه از درد نه از زخم ،

به امید پاییزی که وقتی به آخر رسید

جوجه ای از جوجه هایمان کم نشده باشد..

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 12:13 توسط ...|



شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خوانَدَم از لایتـناهی

آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز

شب
ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو به من می رسد از دور

دریایی و من، تشنه ی مهرِ تو، چــو ماهی

دیدارِ تو گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست

من سرخوشم از لذتِ این چشم به راهی...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 15:17 توسط ...|




مطالب پيشين
» ولی باز هم خدا من رو می بخشد.
» بگو سیب
» عشق مثل نفس کشيدن
» حواس پنج گانه ...
» سناریوی رفتن ...
» قــــــلـمت را بردار
» امید
» چشم به راهی...
» گاهی روزهایم سخت میگذرند...
» الهی…
Design By : ParsSkin.Com