X
تبلیغات
شمیم عشق








شمیم عشق

شريعتى:درعجبم ازمردمي كه خود زيرشلاق ظلم وستم زندگى مي كنند،وبرحسيني ميگريندكه آزادانه مى زيست

دیروز گریســـــــــــتم,

برای تمامی روزهایی که گرفتار, خسته و یا عصبانی بودم

برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم

برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی, بی احترامی و جدایی از خودم شده و

موجب شده بود, انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که,

خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم

دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم,

برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و

برای تمامی کارهایی که فقط بخاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم

و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحی , درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود.

دیروز گریستم

چـون گاهـــــــــــــــــی جز گریـــــــــــــــــه کاری نمـــــــــــــــــیتوان کرد

دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم ,

به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم

جز اینکه در, دردی عمیق فرو روم

زمانی که در این درد فرو می روی, رنج تو را بیدار می کند

دیروز گریستم

بخاطر این که خیلی دیر شده بود و بخاطر این که وقتش رسیده بود

دیروز گریستم

بخاطر اینکه به بهترین کس زندگیم دروغ گفته بودم

دیروز گریستم

به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم, واقف بود

دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم

تا هر آنچه که نیاز است را به بهترین کس زندگیم بگویم

حالِ بسیار بدی داشتم

اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم

چرا که

دیروز بخاطر همه چیز گریستم…!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 16:8 توسط ...|



هفته هاي خالي از لحظه هاي تو

روزهايِ باراني که جاي هيچکس خالي نيست جز خودت

غروب هايي که بي جهت دلم مي گيرد

حرف هايي که هرگز به هم نگفته ايم

شعرهايي ، پر از واژه هاي غمگين

نگاه هايِ غريبه، نگاه هايي که ديگر مال من نيست

تنهايي

بي آغوشي

اميدهاي واهي

شب هاي طولاني

تمام اينها به من ميگويد که تو چيزي جز يک خواب نبودي

يک رويا

يک آرزو

يک خيالِ خوب که هنوز گرمم مي کند

يک صدايِ آشنا که با عشق صدايم ميزند

خوابِ من پر از مهرباني است

پر از نوازش

پر از حرف هاي خوب

ديوانه نيستم

دوستت دارم

باورم کن

زيباست ، لحظه هاي خوشِ دوست داشتن کسي که حتي نيست


نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 1:37 توسط ...|



یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

امروز هم گذشت


با مرور خاطرات دیروز

با غم نبودنت..و سکوتی سنگین

و من شتابان در پی زمان بی هدف

فقط میروم ..فقط میدوم

یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

گرمی مهر تو را میخواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی

فقط صدایی مبهم

قول داده بودی برایم سیب بیاوری


سیب سرخ خورشید

سیب سرخ امید

یادت هست؟؟؟

و رفتی و خورشید را هم بردی

و من در این کوچه های تنگ و تاریک

سرگردانم و منتظر

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

امشب به پایان دفترم نزدیکم
. . .


نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 0:48 توسط ...|



خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.

خسته از منحنی بودن و عشق

خسته از حس غریبانه ی این تنهایی.

بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت

بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.

بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد

همه ی عمر دروغ، گفته ام من به همه.

گفته ام:عاشق پروانه شدم

واله و مست شدم از ضربان دل گل!

شمع را میفهمم

کذب محض است،دروغ است،دروغ!!

من چه میدانم از،حس پروانه شدن؟

من چه میدانم گل،عشق را میفهمد؟

یا فقط دلبریش را بلد است؟

من چه میدانم شمع،واپسین لحظه مرگ،

حسرت زندگیش پروانه است؟ 

یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟!

به خدا من همه را لاف زدم!! 

بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!!

باختم من همه عمر دلم را، به سراب !! 

باختم من همه عمر دلم را،

به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!! 

باختم من همه عمر دلم را،

به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان!! 

بخدا لاف زدم،

من نمیدانم عشق،رنگ سرخ است؟!آبیست؟

یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!

عشق را در طرف کودکیم،خواب دیدم یکبار

خواستم صادق و عاشق باشم!

خواستم مست شقایق باشم

خواستم غرق شوم،در شط مهر و وفا

اما حیف،حس من کوچک بود

یا که شاید مغلوب،پیش زیبایی ها!!

بخدا خسته شدم... 

میشود قلب مرا عفو کنید؟و رهایم بکنید،

تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟ 

تا دلم باز شود؟!خسته ام درک کنید.

میروم زندگیم را بکنم، 

میروم مثل شما،پـی احساس غریبم تا باز،

شاید عاشق بشوم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 10:53 توسط ...|



باز کن پنجره ها را ، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد،

و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،

و درخت گیلاس،

هدیه ی جشن اقاقی ها را،

گل به دامن کرده است

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها

جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را...

و بهاران را باور کن!

باز کن پنجره ها را...

و بهاران را باور کن!

فریدون مشیری

                

امسال هم چون سالهای دیگر

بهار با تمام زیبایی هایش عزم جزم کرد تا بیاید

و مهمان خانه های ما ایرانیان شود

هرچند اینطور بنظر می رسید

که بخاطر افزایش بی رویه قیمت ها

و کاهش شدید قدرت خرید مردم

دلها بیشتر از هر سال دیگری شور بزند

و نگران‌ آمدن بهار باشد ،  اما بهار آمد

و دلهایمان را بهاری کرد

به قلبهایمان آرامش بخشید،

نوید شادابی و سرزندگی داد

و نوروز بر تار روزگار خوش نواخت...

                    

                  عید همگی مبارک


نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 19:41 توسط ...|




چه زیبا بود


مشق سکوت مشترکی که در زیر معصومیت باران کردیم

چه زیبا بود 

آرامش مشترکی که در آن خیره گشتیم

و 

تمرینی که از خوشبختی کردیم

باران می بارید چنان که گویی هیچ وقت نباریده است

گویی خداوند همه اشک های خود را به ضیافت دو نفره ما فرستاده باشد 

درختان چتر شدند و چترها بسته!

و سکوت من و تو همه فضا را پر نمود 

انگار همه دنیا دلواپس کلماتی است که قرار است بر لبان ما جاری شوند. 

چه زیبا بود

ساعتی که با هم خیس شدیم 

و در آن خیسی مشترک

خیره در چشمان همدیگر و فارغ از آینده 

تمرین خوشبختی کردیم

اما . . .

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 23:43 توسط ...|



گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی . . . 

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی . . .

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات . . .

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری

انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که . . . 

گاهی فقط دلت میخواهد زانوهایت را تنگ در آغوش بگیری

و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای . . . !

که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی . . .

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود . . .

گاهی دلگیری . . . شاید از خودت


به راستی اگر گوشه این اتاق نبود، من آواره بودم!!!

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 22:27 توسط ...|



از يه جايي به بعد...

به همه چيز و همه کس بي اعتنا مي شي ،

ديگه نه از کسي مي رنجي ،

نه به عشق کسي دل مي بندي.


از يه جايي به بعد...

مرض چک کردن موبايل ات خوب مي شه ،

حتي يه وقتايي يادت ميره گوشي داري ،

ديگه دلشوره نداري که موبايلتو جا بذاري

يا اس ام اسي بي جواب بمونه .


از يه جايي به بعد...

ديگه دوست نداري هيچکس رو به خلوت خودت راه بــِـدي

حتي اگه تنهايي کلافه ات کرده باشه .



از يه جايي به بعد...

باور مي کني کسي براي تنها نموندنِ تو نمياد ،

اگه کسي مياد براي تنها نبودنِ خودشه.


از يه جايي به بعد...

وقتي کسي بهت مي گه دوستت داره ،

لبخند مي زني و ازش فاصله مي گيري .

از يه جايي به بعد... ديگه گريه نمي کني،

فقط يه بغض هميشگي هست که بهش عادت مي کني.

از يه جايي به بعد...

هر روز دلت براي يه آغوش امن تنگ مي شه ،


اما ديگه به هيچ آغوشي فکر نمي کني.

از يه جايي به بعد... ديگه حرفي براي گفتن نداري،

ساکت بودن رو به خيلي حرفها ترجيح ميدي ،

ميري تو لاک خودت.


از يه جايي به بعد...

از اينکه دوستت داشته باشن مي ترسي

جاي دوست داشته شدن ها،

توي تن و قلب و فکرت مي سوزه.

از يه جايي به بعد...

فقط يک حس داري، حس بي تفاوتي .

 نه از دوست داشته شدن خوشحال مي شي ...

نه دوست داشته نشدن ناراحتت مي کنه.

از يه جايي به بعد...

توي هيجان انگيزترين لحظه ها هم فقط نگاه مي کني و

سکوت........................


"من الان از این جا به بعدم"

همینو بس ...

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 23:59 توسط ...|




مطالب پيشين
» دیروز گریســـــــــــتم
» زيباست . . .
» امشب به پایان دفترم نزدیکم . . .
» خسته ام میفهمید؟!
» باز کن پنجره ها را ، عید همگی مبارک
» چه زیبا بود
» گاهی . . .
» از يه جايي به بعد...
» آری از پشت کوه آمده ام...
» دوست داشتن بی هیچ توضیح اضافه ای!
Design By : ParsSkin.Com