شمیم عشق

شريعتى:درعجبم ازمردمي كه خود زيرشلاق ظلم وستم زندگى مي كنند،وبرحسيني ميگريندكه آزادانه مى زيست

ﺗﻤﺎﻡِ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻼﺻﻪ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﯾﮏ ﭼﻬﺎﺭﺩﯾﻮﺍﺭﯼ

ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﻭ ﻋﻄﺮ ﻭ ﻋﺸﻖ …

ﺗﻤﺎﻡِ ﺧﻮﺷﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻼﺻﻪ ﺷﻮﺩ

ﺩﺭ ﺻﺪﺍﯼِ ﭘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻤﺖِ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ

ﻭ ﺩﺧﺘﺮﮐﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺖِ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺎﺭِ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﺮﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮِ ﺯﻧﮓِ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ …

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺷﺘﯿﺎﻕِ ﺩﯾﺪﻥِ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼِ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻭ ﯾﮏ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ

ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥِ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻓﮑﺮﺵ ﺗﻤﺎﻡِ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﺍ ﻣﯿﺎﻥ ﺑُﺮ ﺯﺩﻩ ﺍﯼ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﮔﺮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﮐﻢ ﺭﻧﮓ ﺷﺪ

ﺗﻮ ﺑﺠﺎﯼِ ﺍﻭ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﺗﺎ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﺩﺍﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ …

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:18 توسط ...|



به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم

به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم

به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم

به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم

به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید

به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را

چون نهری گوارا نوشید

به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

که حرفهای هیچ کس را باور نداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

عزیزم...

عشق را در تو  ، تو را در دل ، دل را در موقع تپیدن 

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را در بستر

و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را

 به خاطر تو دوست دارم

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:18 توسط ...|



این برگ‌های زرد 

به خاطر پاییز نیست 

که از شاخه می‌افتند 

قرار است تو از این کوچه بگذری 

و آن‌ها 

پیشی می‌گیرند از یکدیگر 

برای فرش کردن مسیرت

گنجشک‌ها 

از روی عادت نمی‌خوانند، 

سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند 

برای خوش‌آمد گفتن 

به تو.. 

باران برای تو می‌بارد 

و رنگین‌کمان 

ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش

سرک کشیده از پسِ کوه 

تا رسیدن تو را تماشا کند. 

نسیم هم مُدام

می‌رود و بازمی‌گردد

با رؤیای گذر از درز روسری

و دزدیدن عطر موهایت!

زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها

برای تو می‌گردند

و من

به دورِ تو!

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:12 توسط ...|



در میان باور همه که کوچه های عشق

خالی از تک درخت های عاشق است،

من درختی یافته ام که هر روز بر روی پیکره اش

مشق عشق با نوک مهر می زنم،

در میان باور همه که می گویند

اگر از عشق بگویی سکوتی مبهم تو را قورت خواهد داد،

ولی من با فریاد عشق

در میان این کوچه باغ پر هیاهو فریاد زدم،

فریاد زدم که دوستت دارم ای ستاره همیشه مهتابی من،

چرا که در این کوچه ها تنها پروانه ها قدم می گذارند

که رقص شاپرکها را به وادی عشق

تنها به عشق هایی مثل تو تقدیم کنند.

و به راستی که

عجب رنگارنگ شدن از طبیعت عشق قشنگ است...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 8:42 توسط ...|



ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ

ﺩﻟﻢ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽﻃﻠﺒﺪ

...

ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ

ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ

ﺛﺎﻧﯿﻪﻫﺎ

ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ

ﭘﺮ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺗﻮﺳﺖ

 ﭘﺮ ﺍﺯ ﻭﺍﺝﻫﺎﯼ ﺑﺎ ﺷﮑﻮﻫﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ

...

ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ

ﯾﺎﺱﻫﺎﯼ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﯽﺷﮑﻔﻨﺪ

ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﯽﺭﻗﺼﻨﺪ

ﺷﻤﻌﺪﺍﻧﯽﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻋﻄﺮﺁﮔﯿﻦ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﻫﻮﺍ ﺭﺍ

ﭼﻠﭽﻠﻪﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺳﺮﻭﺩ ﻋﺸﻖ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻩﺍﻧﺪ

ﺩﺷﺖﻫﺎﯼ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ﻋﺸﻖ ﺗﻮﺳﺖ

...

ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻬﺎﻧﻪﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻦ ﺗﻮﯾﯽ

ﻭ ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ

ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻓﺘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻭﺭﻕ ﺧﻮﺭﺩﻩﺍﻧﺪ

...

ﻣﻦ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻢ

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﺭﻗﺼﻢ

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﻣﺎﻧﻢ

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﻣﯿﺮﻡ

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:15 توسط ...|



و رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد…

به تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود قصه ی من و تو و سرنوشت….

تو آمدی و دنیا مال من شد ، همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد

تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد….

باور نداشتم مال من شده ای ،

لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای

عشق معجزه نیست ، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است

به پاکی عشق ، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم

که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را….

تو همانی که من میخواستم ، مثل تو کسی در دنیا نیست برایم ،

مثل تو هیچگاه نیامد و نمی آید و نخواهد آمد ، تو اولین و آخرینی برایم….

و با عشق پرواز میکنیم ، میرویم به جایی که تنها آرامش باشد در بینمان،

تا در یک سکوت عاشقانه و در اوج آرامش بدون هیچ غمی در آغوشت آرام بگیرم !

اینبار سکوت زیباست، چون درونش یک عالمه حرفهاست ،

حرفهایی در دلهای من و تو ،

که هم تو میدانی راز دلم را و هم من میدانم راز درونت را…

و من ثابت کردم عشق هست ، تو همیشه هستی ،

و روزی میرسد که ثابت خواهم کرد از عشقت خواهم مرد….

و من و تو همسفران عشقیم تا ابد ، این احساسم همیشه در قلبت بماند….

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:3 توسط ...|



بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیکتر از تو، به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما بازآ
منم پرو دگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بندهام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را

تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما
و عاشق میشوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته میگویم ، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین میهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوبتر میهمان دنیایم
نمیخوانی چرا ما را؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبهات را گرچه بشکستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمیکردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟
که میترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بستهات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکستهات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشتهای، اما
کلام آشتی را تو نمیدانی؟
ببینم، چشمهای خیست آیا ،گفتهای دارند؟

بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است


برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گامهای ماندهاش با من

نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:29 توسط ...|



هوا سرد است 

من از عشق لبریزم 

چنان گرمم 

چنان با یاد تو در خویش سرگرمم 

که رفتن روزها و لحظه‌ها از خاطرم رفته است 

هوا سرد است اما من 

به شور و شوق دلگرمم 

چه فرقی می‌کند فصل بهاران یا زمستان است؟ 

تو را هر شب درون خواب می‌بینم..

تمام دسته‌های نرگس دی‌ماه را در راه می‌چینم 

و وقتی از میان کوچه می‌آیی 

و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم 

به خود آرام می‌گویم: 

دوباره خواب می‌بینم! 

دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد 

بیا.. 

من دسته‌های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم.

نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 23:49 توسط ...|




مطالب پيشين
» ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ...
» به خاطر تو
» باران برای تو می بارد
» طبیعت عشق
» ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ
» هم سفر عشق
» یک قدم با تو ...
» من از عشق لبریزم
» ولی باز هم خدا من رو می بخشد.
» بگو سیب
Design By : ParsSkin.Com