شمیم عشق

شريعتى:درعجبم ازمردمي كه خود زيرشلاق ظلم وستم زندگى مي كنند،وبرحسيني ميگريندكه آزادانه مى زيست

اول با شیونهای جگر خراش شروع شد،

و ناباوری و خشمی که در فریادها بود، 

بعد از آن زاری بود، حقیقی، عمیق و دردناک،

تا صبح که جسمم در خانه بود صدای مویهها شنیده می شد،

فردا تعداد حنجرهها بیشتر شد

و  

فریادهای درد به تدریج به جملاتی نمایشی برای شنوندگان تبدیل شد،

بعد تشیع جنازه ام بود و لا اله اله اله،

عصر صدای جمعیت بود و نوحه خوان، 

بعد غذا بود که صداها را خیلی خوب پوشش می داد،

در رزوهای سوم و هفتم و دهم صدای گریه باز هم شنیده می شد

که زیاد هم طول نمی کشید،

امروز روز چهاردهم است

و

تنها صدای همهمه هنگام ناهار و شام  می آید. 

کودکی بازی می کند،

ماشینی می آید و زنانی و مردانی که با هم صحبت می کنند، 

و حتی یک بار  شنیدم که کسی چیزی گفت

و همه خندیدند و به سرعت ساکت شدند،

کودک هم چنان در حیاط بازی می کند ...

و

این سناریوی غیر قابل تغییر هستی ست که ما می دانیمش

اما ...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 23:16 توسط ...|



قــــــلـمت را بردار

بنویس از همه خوبیها، زندگی، عشق، امید

و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست

گل مریم، گل رز

بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

از تمنا بنویس

از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود

از غروبی بنویس که چو یاقوت و شقایق سرخ است

بنویس از لبخند

از نگاهی بنویس که پر از عشق به هر سوی جهان می نگرد

قــــــلـمت را بردار، روی کاغذ بنویس:

زندگـی با همه تلخی ها شیریــن است ... !!!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:0 توسط ...|



حواست هست یک تابستان دیگر هم گذشت و هیچ معجزه ای نشد،

حالا باید دوباره دل خوش کنیم به آمدن پاییز،

یک پاییز خوشرنگ که زرد و نارنجی نباشد،

به پاییزی که دلت نگیرد و غروبش غم نداشته باشد

و توی کوچه و پس کوچه هایش بغض نباشد،

پاییزی که مهر و آبان و آذرش تو را یاد هیچ خاطره خیسی نیاندازد

و دل کندنش آسانتر از دل بستنش باشد،

یک پاییز دوست داشتنی که شاید مال من و تو باشد،

میمانیم به امید پاییزی که نه از فاصله خبری باشد نه از درد نه از زخم ،

به امید پاییزی که وقتی به آخر رسید

جوجه ای از جوجه هایمان کم نشده باشد..

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 12:13 توسط ...|



شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خوانَدَم از لایتـناهی

آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز

شب
ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو به من می رسد از دور

دریایی و من، تشنه ی مهرِ تو، چــو ماهی

دیدارِ تو گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست

من سرخوشم از لذتِ این چشم به راهی...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 15:17 توسط ...|



رَبّ که می گویم خیالم راحت می شود .

دلم آرام میگیرد که بلایی سرم نمی آید ؛کسی تا آخر هوایم را دارد.

رَبّ ؛ یعنی پرورش دهنده

یعنی چیزی را از اولِ اول ،

مثل یک دانه ی کوچک پرورش دهی ،

مراقبش باشی ،آب و آفتابش را اندازه کنی ...

کرده ای...برایم ربوبیت کرده ای که حالا اینجایم !

قبول دارم آفت زده ام و خیلی وقت است که گُل نمیدهم ،

اما خیالم راحت است که مراقبم هستی...

گیرم چند روزی را آبم ندهی،

بگذاری جایی پرت و دور از نور تا آفتم کشته شود..!

گاهی روزهایم سخت میگذرند ، خیییلی سخت...

.

.

اما به رَبّ که فکر میکنم خیالم راحت میشود .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 0:18 توسط ...|



الهی

با خاطری خسته، دلی به تو بسته،

دست از غیر تو شسته، و در انتظار رحمتت نشسته ام

میدهی،کریمی..نمیدهی،حکیمی..میخوانی،شاکرم..میرانی،صابرم

الهی احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی!

نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز

الهی،

مشتِ خاکی را چه شاید و از او چه بر آید و با او چه باید؟

دستم بگیر یا ارحم الراحمین...

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 20:33 توسط ...|



فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد.

روزی مردی نزد او آمد

و در حضور همه خوشه ی انگوری به او داد و گفت :

اگر تو خدا هستی ،پس این خوشه را به طلا تبدیل کن !

فرعون یک روز از او مهلت خواست .

شب هنگام  در این اندیشه بود که چه چاره ای بی اندیشد

و همچنان عاجز مانده بود

که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا درآورد .

فرعون پرسید : کیستی ؟

ناگهان دید که شیطان وارد شد .

شیطان گفت :

خاک بر سرخدایی که نمیداند پشت درکیست !

پس وِردی بر خوشه ی انگور خواند و خوشه ی انگور طلا شد .

بعد خطاب به فرعون گفت :

من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم ،

آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی ..؟!

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت :

چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی ؟

شیطان پاسخ داد :

زیرا می دانستم که از نسل او همانند تویی به وجود می آید !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 21:21 توسط ...|



وقتی غرور کسی رو له میکنی...

 

وقتی کاخ آرزوهای کسی رو خراب میکنی...

 

وقتی شمع امید کسی رو خاموش میکنی...

 

وقتی بنده ای رو نادیده میگیری...

 

وقتی گوشاتو میگیری تا صدای خرد شدن غرورش رو نشنوی...

 

وقتی خدا رو می بینی و بنده خدا رو نادیده میگیری...

 

میخوام بدونم ...،

 

دستهاتو ، رو به کدوم آسمون  دراز میکنی،

 

 

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی..؟!!!


 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 17:16 توسط ...|




مطالب پيشين
» سناریوی رفتن ...
» قــــــلـمت را بردار
» امید
» چشم به راهی...
» گاهی روزهایم سخت میگذرند...
» الهی…
» فرعون و شیطان
» حواسمون باشه ...
» نمیدانم
» ببین ...
Design By : ParsSkin.Com