X
تبلیغات
شمیم عشق








شمیم عشق

شريعتى:درعجبم ازمردمي كه خود زيرشلاق ظلم وستم زندگى مي كنند،وبرحسيني ميگريندكه آزادانه مى زيست

مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

 

"خیام"


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 21:2 توسط ...|



 

عشق، تنها یه واژه نیست، یه دنیا مفهومه در درون خودش

به نظرم عشق یه دفعه به وجود نمیاد،

اول طرفو میشناسی و ازش خوشت میاد از رفتارش، اخلاقش و. . .

بعد براش احترام قائل میشی یعنی بهش احترام می ذاری و بیشتر وقتتو صرفش می کنی

عشق کاملا با وابستگی عاطفی فرق داره،

ممکنه به یکی وابسته بشی و بعد از اینکه ازش جدا شدی

تا یه مدت هم برات سخت باشه ولی کم کم با اومدن یکی دیگه،

شخص اول جایی تو زندگیت نداره.

فقط گهگاهی ممکنه به یاد خاطرات گذشته بیفتی که اونم غیر قابل انکاره

چون، خاطرات تاریخ ما هستند و تاریخ از ما جدا نیست.

اما عشق مقوله ای جدا از اینهاست.

عشق یعنی اینکه حاضر باشی به خاطر طرف مقابلت

دست به هر کاری حتی غیر ممکن بزنی و اونو به ممکن تبدیل کنی

یا حتی به خاطر خوشبختی طرف مقابلت از خیلی چیزا بگذری،

چرا که میدونی اون از این طریق به خوشبختی میرسه و شاید تو نتونی خوشبختش کنی.

به نظر من دوست داشتن، علاقه داشتن و . . .

مقدمه ای برای به وجود اومدن عشقه.

عشق فناناپذیره، عشق مقدسه، عشق قابل مقایسه با مادیات نیست.

اینها همه مقدمه بود.

مقدمه ای بر دنیا دنیا مفهوم که در 3 حرف گنجانده شده . . . ع ش ق

تا حالا فکر میکردم عاشقم و هر کاری که می کردم جزو اقدامات عاشقانه قلمداد می شه

اما حالا می فهمم اینها فقط دوست داشتن بود.

بله من خیلی زیاد دوستت داشتم، خیلی بهت علاقه داشتم،

خیلی بهت عادت کرده بودم و فکر می کردم عاشق شدم

اما مگه میشه فرد عاشق اینقدر معشوقه اش را اذیت کنه؟؟؟؟

اما حالا دیگه مطمئن هستم

این دوست داشتن در درون من به حد کمال خود رسیده

تا اونجایی که دیگه مطمئن هستم عاشق شدم.

بله،

عشق جرقه ایست که مجب آتشی میشود که خاموش ناپذیر است.

الان دیگه به جرات میتونم خودمو عاشق بنامم.

عشق یعنی اگه لازم شد به خاطر معشوقه ات بسوزی اما سخن نگویی، خاموش باشی.

آره من عاشق شدم و این یعنی تولدی دوباره . . .

شرمنده که نمیتونم ادامه ی نامه را براتون بگم چون از اینجا به بعدش خصوصیه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 19:26 توسط ...|





:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 19:21 توسط ...|



بیهوده میگردم به دنبالت، وقتی نیستی ،

بیهوده نشسته ام چشم به راهت شاید وقت این است

که حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم

تنها بمانم و کوله باری از غم را بر دوش بکشم

دیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ،

فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است ،

مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ،

چه فایده دارد وقتی روز به روز از غم عشقت میسوزم؟

پیش خود میگویم شاید فردا بیایی ،

شاید هنوز هم مرا بخواهی !

تقصیر دلم بود نه چشمانم ، این قصه که تمام شد،

باز هم اگر بخواهی میمانم

نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ،

شاید کمی آرام شوم ،

غروب آمد و بغض سد راه اشکهایم ،

شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم،

این حال و روز من است ،

نیستی که ببینی این روزهای بی تو بودن ...

تمام هستی ام تویی ،از لحظه ای که نیستی ،

انگار که من نیز نیستم ،

انگار مدتی را با عشق زندگی کردم و بعد از تو ،

مال این دنیا نیستم !

از آغاز نیز اهل دیار تنهایی بوده ام ،

تو رهگذری بودی و من با تو مدتی آشنا بوده ام

از کجا میدانستم اهل دل نیستی ،

عشق را نمیشناسی و با من یکی نیستی ،

از کجا میدانستم که تنها میشوم ،

من بیچاره باز هم بازیچه دست غمها میشوم !

بیهوده میگردم به دنبالت ،

با وجود تمام بی محبتی هایت ،

باز هم میخواهمت


نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 19:8 توسط ...|



خدايــــــــــا! سرده اين پايين، از اون بالا تماشا کن

اگه ميشـه بيــــــا پاييـن و دستـــــاي منـــو ها کن

خدايــــــــــا!سرده اين پايين،ببـين دستــامـو ميلرزه

ديگه حتـــــــــــے همه دنيا،به اين دورے نمـے ارزه

تو اون بالا من اين پايين،دو تايـــــــے مون چرا تنها؟

اگه ليلــــــے دلش گيــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟

خدايا! من دلم قرصه،کسے غير از تو با من نيست

خيالت از زمين راحت ،که حتــے روز،روشن نيست

کسـے اينجا نمـے بينـه که دنيـــــــــــا زير چشماته

يه عمره يـــــــــــادمـــــــون رفته،زميـن دار مکافـاته

فراموشم شده گاهـے،که اين پايين چه هـــا کردم

کـــــــــه روزے بايـد از اينجـا بــازم پـيــش تو برگردم

خدايـــــــــا! وقــت برگشـتـن يه کم با من مدارا کن

شنيــدم گرمــه آغوشـــت،اگه ميشـه منــم جا کن




نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 18:55 توسط ...|



درد رفته است و من مانده ام ،

خستگی بر تنم ماسیده است

دلم می خواهد امشب یک منظومه

از شیدایی های دل و سوداهای جان بنویسم

برای هر آنکه دلم می خواهد کنارم باشد و نیست ،

اما خسته ام خستـــه ،

هوس کردم

بی قراری هایم را نجوا کنم بیکرانگی ها را فریاد ...

درد دلم را

کاغذ و قلم دوا نکرد

چرخش سرانگشت دلتنگی

بر غبار شیشه ی انتظار

ما را بس

همین ...


نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 18:27 توسط ...|




قعر یک جنگل سرد

یا که در برگ درخت

پشت یک خواب عمیق

یا که در کوه بلند

سمت دریای غروب

یا در آن سوی بهار

لحظه سوت قطار

یا که در آب زلال

همه جا عشق ، تو را می خواند

و هوا در پی تو می آید

که بگیرد دمی از آه درون

وبگوید به درخت ملکوت ،

از پی حادثه تکرار نکن

آن گناه ازلی

و خدا را به تماشا آور

که چنین است ،

که عشق می ماند.



نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 18:14 توسط ...|



زنـدگــی یک چــــرخــه است

شاید یــک چـــرخ و فــلک ..... 

تـــکرار وَ تـــکرار وَ تـــکرار .....

دور اوَل زیبـاسـت 

بـــعد یــک نــواخــت میشـود

شـایــد این چــــرخــه تــکراری شود اَمــا ..... 

هَمسَــفَری که یاریمان میـکند تــکراری نمیشود

به شــور او به این چــــرخــه ادامــه میــدهیـم

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 22:22 توسط ...|




مطالب پيشين
» شاید سی سال بعد ...
» ع ش ق
» هیچگاه دنیای عاشقانه من نمیمیرد....
» باز هم میخواهمت
» خدايــــــــــا!
» خستگی
» که عشق می ماند
» ادامــه میــدهیـم
» دلشوره
» دل تنگ
Design By : ParsSkin.Com