تبليغاتX
شمیم عشق








شمیم عشق

شريعتى:درعجبم ازمردمي كه خود زيرشلاق ظلم وستم زندگى مي كنند،وبرحسيني ميگريندكه آزادانه مى زيست

آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.

احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.

 احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.

شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.

 گویی از کنار لحظه ها می گذرم

 این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.

انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا

 که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.

همه چیز در ذهنم معلق است.

 درباره همه چیز میتوانم بنویسم

 ولی نمی دانم

 چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود

 و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.

آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد

 که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.

 حالت آدمی را پیدا می کنم

که دیر سر قرارش رسیده باشد.

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 0:8 توسط ...|



خداوند موجودی قوی خلق کرد و نام او را مرد گذاشت...

از او پرسید: آیا راضی هستی...؟؟!

مرد گفت: نه...

خداوند پرسید: چه می خواهی؟!

گفت:

آینه ای می خوام که در آن بزرگی خود را ببینم...

تکیه گاهی می خوام که در هنگام

خستگی و آزردگی بر آن تکیه زنم و آرامش پیدا کنم...

کسی که همدم لحظات تنهایی ام باشد...

نقابی می خوام که در هنگام ضرورت پشت آن مخفی شوم...

کسی که زیبایی اش چشمم را نوازش دهد...

اندیشه ای می خواهم که در آن غوطه ور گردم...

و چراغی که با آن هدایت و راهنمایی شوم...

و اینجا بود که خداوند زن را خلق کرد...

مادر

مادر ای مهر بلند بی کران  .... ای فراتر از دل و بهتر ز جان

ای بهار آرزو ها با تو سبز    ...  در خزان دوستی تنها تو سبز

دامنت مهد بزرگی های من ... هستی من عشق من دنیای من

رحمت بی انتهای داوری ... خاستگاه عشق پاکی مادری

سایه ی لطف خدایی برسرم ...  جاودان باش ای گرامی مادرم

یاد باد آن روزهای کودکی  ...  با تو ای مشگل گشای کودکی

زنده بودن را به من آموختی ...  تا مرا روشن کنی خود سوختی

دست تو دست نوازش بود و ناز ... ناتوانی های جان را چاره ساز

بر سر بالین من شب تا سحر ... می نشستی دیدگان از عشق تر

تا به چشم من نشانی خواب را  ... رام سازی کودک بی تاب را

از دل من تیرگی بر داشتی  ... نور را در جان من انباشتی

بر زبانم هر کلامی می نشست ... داشت در آن سایه ی لطف تو دست

اینک ای والا ترین راز حیات  ... ای نشان احترام کاینات

ای گل دلبستگی های وجود ... یادگار ار خستگی ها ی وجود

مهربانی جلوه ی دامان توست ... زندگی گوی دم چوگان توست

آفرینش با تو  آرامش گرفت ... عشق با عشق تو پردازش گرفت

با صفایت رمز پاکی شد درست ... هر چه خوبی هست اینک مال توست

با رضای تو بهشت آمد به دست ... رشته ی مهر تو را نتوان گسست

محمد روحانی

 

دانلود آهنگ بسیار زیبای

مادر با صدای سامی یوسف

دانلود

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:18 توسط ...|



او "مـــرد" است...

دستــــانش از تو زِبرتر و پهن تر است...

صورتش ته ریشى دارد...

قلبش به وسعـــتِ دریــــا...

جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرود و سیـــــگار دود میــــكند...



او با همــــان دستان پهن و زبرش تو را نوازش میكند...


با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسد و تو آرامــــ میشوى...



آنقــــدر او را نامــــرد "نخوان"...

آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را "نسنج"...

فقط به او "محبت" هدیه بده تا زمین و زمان را به تو هدیه کنــد...


فقــــط با او "روراست" باش تا دنیا را به پایت بریزد...

هي تو...

پاي درد دلم اگر كه بنشيني كاسه صبرت لبريز

كاغذ حوصله ات مچاله وگوشهاي دلت زنگ ميزند

اگر كه تنها آمده اي تا جايي براي دمي نشستن پيدا كرده باشي

اينجا باد و باران است باران خورده دوام مي آورد

رگبار اينجا را....

من با چتر آمده را دوست نميدارم براي من نه چراغ بياور

و نه دريچه اي

حتي غبار اينجا را دوست ميدارم

براي من شانه هايت

و براي دلت دستمالي بياور

 كه اگر خط خطي هايم خوانا باشند

احتمال گريستن بسيار است....

مرد گریه نمی کند !!!

چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند

گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی...

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 15:25 توسط ...|



 شهر آبستن غم هاست خدا رحم كند  

 شهر این بار چه غوغاست خدارحم كند

 بوی دود است كه پیچیده ، كجا میسوزد ؟

 نكند خانه ی مولاست خدا رحم كند

 همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند

 در میان كوچه دعواست خدا رحم كند

 هیزم آورده كه آتش بزنند این در را

 پشت در حضرت زهراست خدا رحم كند

 همه جمعند و موافق كه علی را ببرند

 و علی یكه و تنهاست خدا رحم كند

 بین این قوم كه از بغض  لبالب هستند

 قنفذ و مغیره پیداست خدا رحم كند

 مادر افتاد و پسر رفت زدست ، درد این است

 چشم زینب به تماشاست  خدا رحم كند

 مو پریشان كند و دست به نفرین ببرد

 در زمین زلزله برپاست خدا رحم كند

 ماجرا كاش همان روز به آخر می شد

 تاز آغاز بلاهاست خدا رحم كند

 غزلم سوخت  دلم سوخت  دل آقا سوخت

 روضه ی ام ابیهاست خدا رحم كند ....

یاسر مسافر

 مادر دو بخش است ،  "ما" و "در"

 و قصه یتیمیه "ما" از کنار "در" شروع شد !

دانلود کتاب فاطمه فاطمه است

اثری ماندگار از استاد دکتر علی شریعتی

دانلود

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:28 توسط ...|



سلام خدمت خواهر عزیزم صبا

من یک هفته است میام به وبتون ولی مثل اینکه تغییر آدرس دادید

یا وبلاگتونو حذف کردید چون هر سری بلاگفا این پیغامو میده

 وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد

حالا اگه این پیغامو دیدید آدرس جدیدتونو برام بفرستید لطفاً

سبز و برقرار باشید

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:23 توسط ...|



دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده

برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...

برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...

حـتـی برای آدمهای حسودی که

دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!

برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...

خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...
...
و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام !!!

  مردان هم قلب دارن

فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!

مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!

شاید ندیده باشی؛

اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!

هر وقت زن بودنت را میبینم؛

سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم

... تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !

مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!

نه بخاطر زورِ بازوها

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:13 توسط ...|



گاهی که دلم به اندازهء تمام غروبها می گیرد

چشمهایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:37 توسط ...|



بهار شاخه شاخه زمستان را پشت سر گذاشت،

پله پله به‌ ملاقات ما آمد و كوچه كوچه روشني پراكند

بهار آمد و قندي كه در دل اسفند آب شده بود را

به طربناكي شفافي كه در ريشه گياهان جريان داشت پيوند زد،

سكون و سكوت زمستاني كوچ كرد،

حالا زلالي در سرشاخه‌هاي درختان قدم مي‌زند

بهار آمد

با بنفشه‌هايي كه به قول شاعران

تمام وطنشان جعبه‌اي چوبي در كنار پياده‌روهايي است

كه موتورسواران از آن مي‌گذرند.

بهار آمد

با پرندگاني كه تا ديوار نه چندان بلند حياطمان پايين آمده

و گاه پيشاپيش رهگذران دانه برمي‌چينند

از كوچه‌هايي كه عابراني قديمي دارد

بهار آمده است،

اين را جيب‌هاي دوخته شده كت‌هاي‌ نو كودكان

و پيراهن تازه اتو شده پدران و تبسم طربناك دختراني مي‌گويد

كه سرماي زمستان را در اجاق پدري‌شان فراموش كرده‌اند

                     فصل بهار آمد و لبخند زد درخت

                     خود را به آب و آينه پيوند زد درخت

بهار سرشارتر از هميشه زمستان را طي كرد

و در مويرگ‌هاي حيات جريان يافت

سرماي دي در آفتاب نورسته فروردين ذره ذره آب مي‌شود

                     گل مي‌شوند ماسه و شن زير پاي ما

                        كف مي‌زنند برگ درختان براي ما

                      دي رفته خيمه در نفس عيد مي‌زنيم

                    عيد است پنجه بر دف خورشيد مي‌زنيم

عيد آمد

و ما گناه‌سوزي خود را در شب چهارشنبه‌سوري

به گياه‌رويي سه‌شنبه اول فروردين پيوند مي‌زنيم

و آنگاه شمرده شمرده

بهار را به تك تك آدم‌هايي كه نامشان زبانمان را شيرين مي‌كند،

تبريك مي‌گوييم

و آرام‌آرام به استقبال مردمي مي‌رويم كه امروز فقط لبخند مي‌زنند

بهار آمد،

عيد آمد،

سالي تازه از راه رسيد،

ما 365 روز پير شديم و خوشحاليم كه سالي تازه از راه رسيده است

عيد آمد

سرشاخه‌ها باز هم دزدكي از ديوار همسايه سرك ‌مي‌كشند

و عيد را با زبان بي‌زباني تبريك مي‌گويند

بهار آمد

و ما بار ديگر فرصت پيدا كرديم كه لبخند بزنيم،

كه تبريك بگوييم كه نو شدن و نو بودن را جشن بگيريم

بهار آمد،

و اين تيتر يك روزنامه‌هايي خواهد شد كه اول فروردين منتشر نمي‌شوند

پروردگارا در این روزهای پایانی سال 90،

به خواب دوستانم آرامش،

به بیداریشان آسایش،

به زندگیشان نشاط،

به عشقشان ثبات،

به عهد و مهرشان وفا،

به عمرشان عزت،

به رزقشان بركت

و به وجودشان صحت،

عطا بفرما

آمین یا رب العالمین

با آرزوی بهترین شادباش ها

تقدیم به تمامی دوستان شمیم عشق

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19:8 توسط ...|




مطالب پيشين
» نمی دانم از کجا شروع کنم...
» "خلقت زن"
» او "مـــرد" است...
» خدا رحم کند
»
» دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده & مردان هم قلب دارن
» از چهل فصل دست کم یکی که بهار است
» بهار آمد، عيد آمد...
» «شمیم عشق»
» عشق «او»
Design By : ParsSkin.Com