شمیم عشق

شريعتى:درعجبم ازمردمي كه خود زيرشلاق ظلم وستم زندگى مي كنند،وبرحسيني ميگريندكه آزادانه مى زيست

ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ

ﺩﻟﻢ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽﻃﻠﺒﺪ

...

ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ

ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ

ﺛﺎﻧﯿﻪﻫﺎ

ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ

ﭘﺮ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺗﻮﺳﺖ

 ﭘﺮ ﺍﺯ ﻭﺍﺝﻫﺎﯼ ﺑﺎ ﺷﮑﻮﻫﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ

...

ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ

ﯾﺎﺱﻫﺎﯼ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﯽﺷﮑﻔﻨﺪ

ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﯽﺭﻗﺼﻨﺪ

ﺷﻤﻌﺪﺍﻧﯽﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻋﻄﺮﺁﮔﯿﻦ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﻫﻮﺍ ﺭﺍ

ﭼﻠﭽﻠﻪﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺳﺮﻭﺩ ﻋﺸﻖ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻩﺍﻧﺪ

ﺩﺷﺖﻫﺎﯼ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ﻋﺸﻖ ﺗﻮﺳﺖ

...

ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻬﺎﻧﻪﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻦ ﺗﻮﯾﯽ

ﻭ ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ

ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻓﺘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻭﺭﻕ ﺧﻮﺭﺩﻩﺍﻧﺪ

...

ﻣﻦ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻢ

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﺭﻗﺼﻢ

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﻣﺎﻧﻢ

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﻣﯿﺮﻡ

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:15 توسط ...|



و رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد…

به تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود قصه ی من و تو و سرنوشت….

تو آمدی و دنیا مال من شد ، همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد

تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد….

باور نداشتم مال من شده ای ،

لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای

عشق معجزه نیست ، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است

به پاکی عشق ، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم

که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را….

تو همانی که من میخواستم ، مثل تو کسی در دنیا نیست برایم ،

مثل تو هیچگاه نیامد و نمی آید و نخواهد آمد ، تو اولین و آخرینی برایم….

و با عشق پرواز میکنیم ، میرویم به جایی که تنها آرامش باشد در بینمان،

تا در یک سکوت عاشقانه و در اوج آرامش بدون هیچ غمی در آغوشت آرام بگیرم !

اینبار سکوت زیباست، چون درونش یک عالمه حرفهاست ،

حرفهایی در دلهای من و تو ،

که هم تو میدانی راز دلم را و هم من میدانم راز درونت را…

و من ثابت کردم عشق هست ، تو همیشه هستی ،

و روزی میرسد که ثابت خواهم کرد از عشقت خواهم مرد….

و من و تو همسفران عشقیم تا ابد ، این احساسم همیشه در قلبت بماند….

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:3 توسط ...|



بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیکتر از تو، به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما بازآ
منم پرو دگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بندهام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را

تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما
و عاشق میشوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته میگویم ، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین میهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوبتر میهمان دنیایم
نمیخوانی چرا ما را؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبهات را گرچه بشکستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمیکردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟
که میترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بستهات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکستهات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشتهای، اما
کلام آشتی را تو نمیدانی؟
ببینم، چشمهای خیست آیا ،گفتهای دارند؟

بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است


برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گامهای ماندهاش با من

نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:29 توسط ...|



هوا سرد است 

من از عشق لبریزم 

چنان گرمم 

چنان با یاد تو در خویش سرگرمم 

که رفتن روزها و لحظه‌ها از خاطرم رفته است 

هوا سرد است اما من 

به شور و شوق دلگرمم 

چه فرقی می‌کند فصل بهاران یا زمستان است؟ 

تو را هر شب درون خواب می‌بینم..

تمام دسته‌های نرگس دی‌ماه را در راه می‌چینم 

و وقتی از میان کوچه می‌آیی 

و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم 

به خود آرام می‌گویم: 

دوباره خواب می‌بینم! 

دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد 

بیا.. 

من دسته‌های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم.

نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 23:49 توسط ...|



خدایا با من قهری ...!!!

بنده من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...

خدایا! خستـه ام، نمـی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!

بنده من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...

خدایا! سه رکعت زیاد است!

بنده من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو

خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم می پرد!

بنده من!همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...

خدایا!هوا سرد است و نمـی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

بنده من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب می کنیم...

بنده اعتنایی نمی کند و مـی خوابد...

ملائکه من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام،

اما بنده ی من خوابیده است.

چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید،

دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...

خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...

ملائکه من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...

پروردگارا! باز هم بیدار نمـی شود!

اذان صبح را مـی گویند، هنگام طلوع آفتاب است...

ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـی شود...

خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـی گرداند.

ملائکه من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟

وای نه ... !

خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟؟!

ولی بازهم خدا من رو می بخشد .

و باز هم ... !

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 22:0 توسط ...|



می‌خواست برود، ولی چیزی او را پای بند کرده بود،

می‌خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید،

می‌خواست بنویسد، قلمی نداشت،

می‌خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می‌کرد،

می‌خواست بگوید، لبان خشکیده‌اش نمی‌گذاشتند،

می‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می‌شد،

می‌خواست بپرد، دیگر آسمانش تنگ بود،

می‌خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی‌دادند،

می‌خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد،

اما چیری راه تنفسش را بسته بود،

می‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد،

می‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از دیدن زیبایی‌ها لذت ببرد،

اما با این که پنجره با او فاصله ای نداشت، این کار برایش غیر ممکن بود،

می‌خواست بی‌پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت،

می‌خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد،

دستش جلو نمی‌رفت،

می خواست به همه بگوید دوستشان دارد وعاشقشان است،

لبش گشوده نمی‌شد،

می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند

که ای کاش روزهای رفته برگردند.

آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت،

می‌خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد، اما لبانش خشکیده بود،

یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت (بگو سیب) از دنیا گله نمی‌کرد .

دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید (سیب).

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:5 توسط ...|



 در عشق، ابهامي وجود ندارد، ابهام، در ماست

نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي

عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست
كلمه ساده و بي پيرايه عشق، معجزه اي را در خود نهفته دارد

مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي، متعلاقات عشق موضوعيت ندارد

آن چه مهم است اين است كه

بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني،

همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت، بي استثنا نفس مي كشي

نفس كشيدن هدفي را دنبال نمي كند،

عشق نيز خواهان چيزي جز خود نيست

اگر با دوست هستي، نفس مي كشي

اگر در كنار درختي نشسته اي، نفس مي كشي

اگر در آب شنا مي كني، نفس مي كشي

يعني هر كاري كه مي كني، با نفس كشيدن همراه است

عشق نيز بايد همين ويژگي را داشته باشد،

يعني بايد هسته مركزي همه كارهاي تو باشد

عشق بايد طبيعي باشد، مثل نفس كشيدن

در واقع، عشق همان نسبتي را با روح دارد كه نفس كشيدن با جسم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:14 توسط ...|



اگر با فردی شراکت نمودیم

برای باقی مانده عمرمان،

یادمان باشد،

آن طرف این شراکت

انسانیست با همه نیازهای انسانی

و حواسمان باشد

که حضور هر پنج حس

نقش اساسی را در تداوم این شراکت ایفا می کند

نه بخشی از آن.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:49 توسط ...|




مطالب پيشين
» ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ
» هم سفر عشق
» یک قدم با تو ...
» من از عشق لبریزم
» ولی باز هم خدا من رو می بخشد.
» بگو سیب
» عشق مثل نفس کشيدن
» حواس پنج گانه ...
» سناریوی رفتن ...
» قــــــلـمت را بردار
Design By : ParsSkin.Com